حكيم ابوالقاسم فردوسى
521
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
با يك دشت شير نيز نمىترسد . اينك من به پيش او مىروم و اگر او نويد مرا بپذيرد ، ديگر همگان اميد نيكى خواهند داشت . اگر او را نيك انديش ببينم ، افسرى از ياكند و زر به پيشش مىآورم و گنج گوهر و برگستوان و گوپال و تيغ را نيز از او دريغ نخواهم داشت . ليك اگر مرا نااميد بازگرداند ، ديگر با او نرم نخواهم بود . تو خود مىدانى كه اين كمند تاب دادهام سر ژنده پيل را نيز در بند مىآورد . زواره كه چنين شنيد ، به دو گفت : در اين باره ميانديش . كسى كه كينهاى ندارد ، رزم نمىجويد . من هيچ شهريارى را در گيتى به رادى و مردانگى اسفنديار نمىشناسم . پس ، از مرد خردمند هرگز كار بدى سر نمىزند . او نيز هيچ كردار بدى از ما نديده است . زواره ، اين بگفت و به نزد زال آمد . رستم نيز كه سرش از بيم گزند ، تيز گشته بود ، به لب هيرمند شتافت و در همانجا بايستاد تا بهمن باز گردد . از سوى ديگر ، چون بهمن به سراپردهء پدر آمد ، همچنان در پيش او بايستاد . اسفنديار فرّخ از او پرسيد كه : آيا از آن پهلوان سوار چه شنيدى ؟ چون بهمن اين سخن را بشنيد ، در پيش پدر بنشست و همهء آنچه را كه از رستم شنيده بود ، بگفت . نخست او را از سوى رستم درود بداد و آنگاه همهء آن پيام و پاسخ رستم را ياد كرد . تنها همهء آنچه را كه ديده بود ، بگفت . سپس به اسفنديار گفت : براستى كه كسى همچون رستم پيل تن در انجمن نبيند . دل شير و تن ژنده پيل دارد و نهنگان را از درياى نيل نيز برمىآورد . اكنون او بىجوشن و كلاهخود و گرز و كمند تا لب هيرمند آمده و آرزوى ديدار اسفنديار شاه را دارد . نمىدانم كه چه رازى با تو دارد ؟ اسفنديار كه چنين شنيد ، از كار بهمن برآشفت و او را در پيش انجمن خوار بكرد و به دو گفت : بر مردم سرفراز ، زيبنده نيست كه راز خود را با زن بگويند . اگر هم كودكان را به كار بزرگى بفرستند ، دلير و سترگ نباشد . تو كه آواز روباه را نيز نشنيدهاى ، كجا گردنكشان را ديدهاى ؟ كه اين چنين رستم را به پيل جنگى ماننده مىكنى و دل اين انجمن نامدار را مىشكنى . آنگاه اسفنديار پنهانى به پشوتن گفت : اين شير جنگاور رزمساز ، پيوسته با اين پيريش ، جوانى مىكند .